تبليغاتX
دختران خاطره
عجب است اگر توانم که گذر کنم ز دستت/به کجا رود کبوتر چو اسیر باز باشد

صبح دم از خو ب بر می خیز م و از پنجر ه اتاق بیر و ن را می نگر م هو ا ابری است و ز مین هم خیس به نظر می آید در گیر و دار گر فتار یهای صبحگانه هستم که دختر م مر ا به خو د می آو ر د...


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:20 توسط :: fateme ::

ای سراپا همه خوبی

 تک وتنها

به تو می اندیشم

 به تو که پاکترینی

و نگاهت پاک است

 ودلم نمناک است

و صدایت چه زلال

در دلم باقی می ماند

 ولبت لبخندت...

 

شاید یه روز بقیه شو نوشتم دوستتون دارم شاد باشید




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:3 توسط :: Negin ::

 

كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلند صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اينكه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند، حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه­های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟
-  نجاتم بده خدای من!
-  آيا به من ايمان داري؟
-  آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام.
-  پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نمي­توانم. نمي‌توانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:56 توسط :: fateme ::

 

خواستگاری

بعد از اين كه مدت­ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده­ي اصيل و مؤمني داشته باشد و

هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه­ام دختري را به ما معرفي كرد. وقتي پرسيدم از كجا مي­داند

اين دختر همان كسي است كه من مي­خواهم، گفت: راستش توي تاكسي ديدمش. از قيافه­اش خوشم آمد. ديدم

هماني است كه تو مي­خواهي. وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم. دم در خانه­اش به طور اتفاقي

بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه­ها حرف ميزد. به ظاهرش مي­خورد كه آدم خوبي باشد. خلاصه

قيافه­ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود، گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي­كنم....


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط :: fateme ::