
صبح دم از خو ب بر می خیز م و از پنجر ه اتاق بیر و ن را می نگر م هو ا ابری است و ز مین هم خیس به نظر می آید در گیر و دار گر فتار یهای صبحگانه هستم که دختر م مر ا به خو د می آو ر د...
ای سراپا همه خوبی
تک وتنها
به تو می اندیشم
به تو که پاکترینی
و نگاهت پاک است
ودلم نمناک است
و صدایت چه زلال
در دلم باقی می ماند
ولبت لبخندت...

شاید یه روز بقیه شو نوشتم دوستتون دارم شاد باشید

كوهنوردي ميخواست به قلهای بلند صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اينكه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند، حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخههای درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- آيا به من ايمان داري؟
- آري. هميشه به تو ايمان داشتهام.
- پس آن طناب دور كمرت را پاره كن!
كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم.
خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟
كوهنورد گفت: خدايا نميتوانم. نميتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

خواستگاری
بعد از اين كه مدتها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانوادهي اصيل و مؤمني داشته باشد و
هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمهام دختري را به ما معرفي كرد. وقتي پرسيدم از كجا ميداند
اين دختر همان كسي است كه من ميخواهم، گفت: راستش توي تاكسي ديدمش. از قيافهاش خوشم آمد. ديدم
هماني است كه تو ميخواهي. وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم. دم در خانهاش به طور اتفاقي
بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايهها حرف ميزد. به ظاهرش ميخورد كه آدم خوبي باشد. خلاصه
قيافهي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود، گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور ميكنم....